بانک مقالات ضدشیطان پرستی ، ضد فراماسونری ،ضد اومانیسم وضد صهیونیسم anti666
اندكی صبر ظهور نزدیك است...

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

موضوع: اطلاعات عمومی -
جناب رفوگران كتابی دارد به نام «یادی از بودها» كه داستان زندگی خود ایشان است وداستانی به نام «خداداد» و همچنین دیوان شعری به نام « گپی با بحر» كه هر سه خواندنی و شیرین اند.
نام خانواده رفوگران با نام بیك گره خورده است. نامی كه در ایران با صنعت نوشت افزار و به خصوص خودكار بیك گره خورده بود و حالا در زمینه عطر و لوازم بهداشتی و آرایش هم نامی شناخته شده و قابل اعتماد است. در این گفتگو همچنین متوجه می شوید كه نام خودكار را هم جناب علی اكبر رفوگران وارد فرهنگ لغت كرده است.


بقیه در ادامه مطلب
پدرم در مسئله مالی مردم خیلی زاهد بود
شاید تعریف كردن از پدر نوعی خودستایی باشد اما به هر حال اینكه می خواهم بگویم، یك واقعه تاریخی خانوادگی است و من باید این را بگویم. پدر من در مسئله مالی مردم خیلی زاهد بود. پدر یك موقعی یكی از بنكدارهای بزرگ نوشت افزار بود. آخر سال كه می شد ما باید تمام موجودی مغازه را صورت برداری می كردیم تا ایشان محاسبه كند ببیند چقدر سود كرده و خمس آن را بپردازد. خیلی مقید به این موضوع بود. ما مجبور بودیم كه این جنس ها را صورت برداری كنیم. جنس های انبار خیلی مشخص تر بود اما جنس های مغازه توی قفسه ها بود و صورت برداری از آنها سخت بود. در یكی از قفسه ها مداد سوسمار قرار گرفته بود. من آنها را دسته بندی كرده صورت گرفتم و چیدم اما یكی از این مدادها بیرون مانده بود و من مانده بودم آن را در كدام قفسه قرار بدهم، بنابراین بدون آنكه آن را در صورت بندی بیاورم پشت یكی از قفسه ها انداختم. ما این اجناس را لیست می كردیم و كاغذ می چسباندیم و بعد پدر می آمد آمار كلی را می گرفت. پدر، نمی دانم ناخودآگاه یا اینكه دیده بود كه من این مداد را انداخته ام آن پشت،‌در هر صورت وقتی به این مدادها رسید ، اشاره كرد گفت: «آن قفسه را بیاور تا من آن را چك كنم.» آوردم پایین، خودم هم یادم نبود یك مداد آن پشت است، گفت:« این چیست؟ تو این را حساب نكردی؟»گفتم: «ببخشید نه.» تا گفتم ببخشید یك كشیده زد به من. گفت:« چرا این كار را كردی؟ تو فكر نمی كنی یك پنجم این مداد مال خداست؟ تو مرا برای یك پنجم یك مداد در برابر خدا مسئول می كنی؟» یعنی پدر این قدر در مورد مال مردم مقید بود.

خلاقیتی كه مستقلم كرد و من تاجر شدم
من نسل سوم نوشت افزار هستم. یعنی پدر پدر من ، پدر من و بعد هم من و برادرم . وقتی من چهارده پانزده سالم بود به بازار آمدم و شاگرد پدرم شدم و از ایشان حقوق می گرفتم. در یك دوره ای پدر یك پارتی مداد از ژاپن خریده بود. برخلاف این سالها در آن سالها جنس ژاپنی خیلی خراب بود و اسم جنس ژاپنی مترادف بود با جنس بنجل . حتی از اسم جنس چینی الان بدتر. كیفیت این مدادها خیلی بد بود و در مداد تراش می شكست. اما شكل قشنگی داشت. روی آن عكس های زیبایی داشت و می توانست برای بچه ها یك خوشگلی داشته باشد اما نباید به صورت مداد از آن استفاده می شد، پدرم هم نمی خواست آنها را به دست مردم بدهد. من فكر كردم باید كاری كنم كه این مدادها مصرف شود و فكر كردم به خاطر خوشگلی ظاهری آن می تواند به عنوان عروسك مورد استفاده قرار بگیرد. طرح یك عروسك خوشگل درست كردم كه بچه ها از آن خوششان می آمد.
به پدرم گفتم یك صندوق از آن مدادها بده. گفت: برای چه می خواهی؟ گفتم: چكار داری؟ شما پولش را از ما بگیر. خنده اش گرفت و یك صندوق فرستاد خانه. در زیر زمین خانه یك عروسك را سرهم كردیم و آن را ریختیم در چمدان و بردیم ناصرخسرو. اول ناصرخسرو یك حراجی بود كه به آن اصغرآقا حراجی می گفتند. رفتم گفتم: «اصغر آقا من یك جنس دارم، می خواهم حراجش كنی.» گفت: «چیه؟» چمدان را باز كردم نشانش دادم. گفتم: «تا شب چقدر كار می كنی»؟ گفت: «لا اله الا الله». «برای چه می پرسی؟» گفتم: «چقدر سود می بری؟» گفت: «پنج تومان كار می كنم.» گفتم: «این پنج تومان را بگیر و به جای آن ساعت ها، این عروسك ها را بریز توی طبقت.» لوطی بود. گفت: «پول را بگذار توی جیبت.» و رفت ساعت ها را جمع كرد و آن عروسك ها را ریخت توی آن. به مجردی كه ریخت توی طبق، جمعیت من را پس زد. من دیگر مداد را ندیدم تا زمانی كه جمعیت رفت و توی طبق هیچ چیز نبود.

ماجرای خودكار بیك
خودكار بیك را یك تاجری به ما می داد و ما هم می فروختیم. آن موقع تك فروشی آن ۹ ریال بود.
در یك روز تابستانی، من به بازار آمده بودم، آقایی به نام بهنام كه واسطه تاجر بیك بود، به مغازه ما آمد و لای كاغذی كه در دست داشت، سه عدد قلم بیك بود. ما شروع كردیم به نوشتن و دیدیم چه چیز خوبی است. بابا نبود. آنها تابستان ها ظهر در منزل ناهار می خوردند، نماز می خواندند و می آمدند. پدر آمد و من گفتم آقای بهنام این قلم ها را آورده. پدر نگاه كرد و نوشت و گفت: «اكبر، اینها چطوری جوهر می خورند.» گفتم: «اینها جوهر نمی خورد، «خودكار» است.» من این كلمه خودكار را به كار بردم و روی آن ماند. پدر می گفت: «اكبر آن نمونه خودكار را بیاور.» یعنی نمی گفت آن نمونه كه جوهرش خودكار است. ما هم وقتی برای مشتری ها فاكتور می نوشتیم، می نوشتیم خودكار بیك و این اسم همین طور روی آن ماند.

فروش ۲ میلیون خودكار را تضمین كردم
اولین بار شخصی به نام بورو آن را ساخته بود. آن نمونه ها به ایران نیامده بود. جوهرش چكه می كرد و خلاصه به نتیجه نرسیده بود، اما آقای بیك Bich كه در كار جوهرسازی بود، این نمونه ها را ساخت و این اسم را روی خودكار با این دیكته گذاشت. ما دو سه سالی برای این آقایان كار كردیدم. آنها می خواستند از ایران بروند و نمایندگی های خوبی هم داشتند. یك روز نماینده بیك از فرانسه آمده بود و این آقا گفت ببر او را در بازار بگردان. یادم هست در بازار، به من گفت: «فكر می كنی امسال چقدر از این خودكار را می توانی بفروشی؟» گفتم: «ما نمایندگی لوكسو را هم داریم و بیشتر روی آن فعالیت می كنیم اما برای این خودكار باید برای كس دیگری فعالیت كنیم» گفت: «اگر مال خودتان بود چقدر می فروختند؟» ما سال های اول و دوم، پانصد هزار عدد فروختیم اما من گفتم: «من تضمین دو میلیون عدد در سال را می كنم.» او این را شنید و در یك روز، یك تلگراف به این مضمون آمد كه شما نماینده بیك هستید. (البته من به آن فرانسوی كه نامش لوك بود تضمین دو میلیون در سال را دادم قصد و منظورم این نبود كه به ما نمایندگی بدهد بلكه منظورم این بود كه از تاجر بیك برای ادامه كار ما تعهد بگیرد.)
برادرم گفت بخوان ببین چی نوشته؟ من خواندم و موضوع را گفتم. در همین موقع بابا آمد و من خیلی خوشحال، این ماجرا را به ایشان گفتم. اخم هایش رفت توی هم و گفت: «باز شیطونی كردی؟» حالا من تاجر شده بودم و در حقیقت موقعی كه برگشتم، یك سوم با پدر شریك بودم. تجارت آنجا به نام من بود، اما مغازه ام به نام حاج میرزا علی آقا تحریریان بود. خلاصه پدر ناراحت شد مخصوصاً من ماجرای مسجد شاه راه گفته بودم و او گفته بود كه تو از كجا می گویی ما دو میلیون می فروشیم؟ نباید می گفتی. من گفتم: «می دانم این خودكار پیشرفت می كند و می توانیم بفروشیم.»

كارخانه راه انداختیم
پدر فهمیده بود در اثر حرف من این نمایندگی را به ما واگذار كرده اند، عصبانی شد و گفت: «این مال مردم است و من نمی خواهم.» گفتم: «بابا، آنها ثروتمند هستند و می خواهند از ایران بروند.» پدر قبول نكرد و واسطه بیك را صدا كرد و ماجرا را گفت و بعد گفت این شیطنت اكبر است و از چشم ما نبین. او هم باهوش بود و می دانست كه این از دستش رفته و خودشان هم كه می خواهند بروند، بنابراین گفت: «حاج آقا، این را از ما بخر.» خلاصه آنكه آن موقع، صد هزار تومان به ما فروخت و پدر ماهی ده هزار تومان به او سفته داد. آن موقع صد هزار تومان خیلی پول بود. آن را هم به اصرار من خرید. می گفت صرف نمی كند، اما من گفتم من تضمین می كنم. زرنگ بود و آب ریخته را فروخته بود. خلاصه ما شدیم نماینده بیك. من قول دو میلیون داده بودم و در همان سال اول حدود چهار پنج میلیون فروش رفت. حدود سال ۴۱ من به پدر گفتم بیا برویم كارخانه اش را راه بیندازیم. پدر من در این گونه مسائل محافظه كار بود و خیلی ناراحت شد. گفت: باز به كله ات زده یك كار دیگر بكنی؟ اصلاحش بود. من سعی كردم از دریچه افكار خودش برایش توضیح دهم. گفتم ما اگر تولید كنیم هم به مملكت خودمان خدمت می كنیم و هم یك عده شاغل می شوند و نان می خورند. شعار «فقط بیك مثل بیك می نویسد» را هم من طراحی كرده بودم. یكی این شعار و یكی دیگر سال ها بعد «عطر بیك، عطر جوانی» كه هر دو شعار تبلیغاتی خوبی بود. مرغ را پر می برد بر آسمان/ پر مردم همت است ای مردمان

رفتم سراغ آقای بیك
پدر قبول كرد و ما دو نفری راه افتادیم و به اروپا رفتیم. ما رفتیم و آقای بیك زیر بار نرفت. با پدر در آلمان بودیم كه من گفتم: «اگر اجازه می دهید من دوباره بروم» من دوباره رفتم منتها این بار یك چمدان كوچك فراهم كردم و توی آن پول نقد فرانسوی كه فرانك بود، گذاشتم و به زحمت از بارون بیك وقت گرفتم و رفتم پیشش. گفتم: «آقای بیك شما یك ماشین به من بده و یك قالب و من می روم تولید می كنم، اگر چنانچه باب طبع تان بود، ما تولید می كنیم وگرنه ماشین مال من و قالب را هم مجانی بر می گردانم، كرایه هم با خودم. این هم پولش». چشمش كه به پول نقد افتاد، خوشش آمد. نقطه ضعف اروپایی ها را می دانستم. خنده اش گرفت و خلاصه آنكه معادل پول را حساب كرد و سه ماشین و سه قطعه قالب در نظر گرفت كه به ایران بیاید. ما هم برگشتیم تهران و من در تهرانپارس یك زمین خریدم و یك شركت درست كردیم به نام «شركت صنعتی قلم خودكار بیك» كه در آن سی و سه درصد من، سی و سه درصد برادر بزرگم حاج عباس آقا و سی و چهار درصد هم پدر سهامدار بودیم.

گفتند سریع بیا پاریس
بعد كه ماجرای رفتن دوباره من و گرفتن امتیاز پیش آمد من رفتم به شركت هوخست آلمان و گفتم می خواهم این را تولید كنم، می خواهم جنس خیلی خوبی به من بدهید. یك گرید به من معرفی كرد و ما زدیم و نمونه را فرستادیم پاریس. یك تلگراف آمد كه شما سریعاً به پاریس بیا، آن موقع رفتن به اروپا خیلی راحت و آزاد بود. خیلی زود رفتم به پاریس. به من گفت: «من به تو اجازه ساخت می دهم، یك شرط دارد.» گفتم: «چه شرطی؟» گفت: «به من بگو با چه موادی این را تولید كردی؟» گفتم: «۷۰۰۰N است مال شركت هوخست.» مثل اینكه در موادهای خودشان نتوانسته بودند خوب نتیجه بگیرند و گرفتار بودند. به این ترتیب ما با كمك شركت هوخست پیش بارون بیك چهره شدیم و شروع كردیم و موفق شدیم به طوری كه در سال دویست میلیون عدد می فروختیم و این خیلی رقم خوبی بود.

منبع: افکار نیوز
برچسب ها: خودكار بیك-خودكاروان-روان نویس-نوشت افزار،

نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین 1392 توسط شهرزاد
مقام معظم رهبری

موضوعات
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات